تبليغاتX
اي کاش عشق را زبان سخن بود

اي کاش عشق را زبان سخن بود
عاشقیم دیگه خب مگه جرمه؟


خدايااااااااااااااا

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن .


مرغ دريايي اواز خواند . كودك نشنيد.


سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن.


رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد.


كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.


ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.


كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده .


ويك زندگي متولد شد. اما كودك نفهميد.


كودك با نااميدي گريست.


خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .


بنا براين خدا پائين امد وكودك را لمس كرد .


ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 13:49 توسط بهار و شاهین |


Image and video hosting by TinyPic 

ax

Image and video hosting by TinyPic

ax

Image and video hosting by TinyPic

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 13:56 توسط بهار و شاهین |


نه دل در دست یار محبوبی گرفتار

نه سر در کوچه باغی بر سر دار

از این بیهوده گردیدن چه حاصل؟

پپاده می شوم ...

                                 دنیا نگه دار

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 21:13 توسط بهار و شاهین |


دختر    و پسری  با   سرعت 12      0 کیلومتر    سوار بر    موتور

دختر : ارومتر من میترسم  پسر نه خوش میگذره    دختر نه نمیگذره    خواهش    می کنم خیلی وحشتناکه پسر پس بگو دوسم داری دختر باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم ارومتر پسر حالا محکم بغلم کن
دختر بغلش کرد پسر میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟ اذیتم میکنه.



روزنامه های روز بعد : موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد موتور سیکلت 2 نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پاینی پسره متوجه شده بود که ترمز بریده اما نخواست دختره بفهمه که یه بار دیگه بشنوه که دوسش داره برای اخرین بار ...

Image and video hosting by TinyPic

این اسم رو من شمال که بودم تو ساحل در آوردم با صدف ... آخه می خواستم بگم دوسش دارم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 17:50 توسط بهار و شاهین |


 

گویند که خدا همیشه با ماست....              

   ای غم نکند که تو خدایی؟؟؟؟

 

یه رفیق بهم گفت:

 

وقتی از همه چیز  و  همه کس   نا امید    شدی    بر  و تو کوه و     فریاد     بزن         

    آیا امید هست؟؟

خواهی شنید :          هست ... هست ... هست

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 13:51 توسط بهار و شاهین |


وصیت عشق

 

آهای آدمیان!

به چشمان خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند

  اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند                                    

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.

اهای عاشقان!

اینک که پا در این راه دشوار گذاشته اید،با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق یک دل باشید،تنها به یک نفر دل ببندید و با" یک رنگی" و" یک دلی" زندگی کنید.

اهای عاشقان!

به عشق خود وفادار باشید،تا پایان راه با عشق باشید و از ته دل عشق را دوست داشته باشید.

اهای عاشقان!

با تمام وجود عاشق شوید و با اراده و اطمینان پا در این راه بگذارید.رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست،رسم عاشقی صداقت است.پس سر لوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید.

اهای عاشقان!

نه لازم است مجنون باشید،و نه فرهاد.تنها خودتان باشید،همین و بس.

اهای عاشقان!

ساده نباشید.عشق را از ته دل بخواهید و انتظار عشق را حتی تا پای مرگ بکشید.

اهای عاشقان!

عشق را برای قلبش بخواهید ،نه برای هوس و خوشگذرانی و گذراندن لحظه های زندگی.با هدف عاشق شوید و با عشق نیز از این دنیا بروید.

 

 

دلم برای نگاهت بهانه میگیرد

دلم اگر بروی، در خزان هجرانت

همچو کبوتری، بی آب و دانه میمیرد.

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی

میان هاله ای از انتظار می مانم.

بمان همیشه، که بی تو شکوفه خواهد مرد

دیگر میان گلستان، گلی نخواهد ماند.

بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد

دیگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند.

بمان همیشه، که بی تو ترانه ی بودن

میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

غم نبودن تو در کنار من سخت است.

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو، دلتنگ است.

 

 

 

 

مصاحبه با خدا

 

در مصاحبه با خدا سوال کردم:

         "به عنوان پروردگار،دوست داری که بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟"

خداوند پاسخ داد:

          "اینکه بیاموزند نمیتوانند کسی را وادار کنند تا به آنها عشق بورزند،تنها کاری که میتوانند انجام دهند این است که

           اجازه دهند مورد عشق ورزیدن واقع شوند...

            و اینکه بیاموزند کسانی در دنیا وجود دارند که آنان را مشتاقانه دوست دارند ،ولی هنوز نمیدانند چگونه به بیان

           احساسات خود پرداخته و یا آنها را نشان دهند."

 

حادثه ی عشق

 

 

عشق فرصتی نیست که بخواهی آن را ایجاد کنی.

شاید احمقانه باشد که سعی کنی خود را عاشق کسی نمایی.

عشق حادثه ایست شبیه تصادف که باید پیش بیاید.همه زیبایی ها و جلوه ی عشق  در ناگهانی و غیر منتظره بودن آن است.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 11:23 توسط بهار و شاهین |


 

 با همکاری masuod lore 06 baxe LV1 

 Image and video hosting by TinyPic

ســالها دیـده بــه راهش دوختم

 وز غـم هجرش فـراوان سوختم

دل بسی بی تـــاب امــا دم نزد

 صـبـر را در مکتبش آمـوختم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 14:5 توسط بهار و شاهین |


Image and video hosting by TinyPic

 

از تو می نویسم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 22:3 توسط بهار و شاهین |


Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

این آخرین قلمی است که در جوهر میزنم.این آخرین یادگاری است.

دوستت داشتم..اما ..دیگر نیست..

کجاست؟!

نمیدانم.

میدانی؟

خاطرات،خاطرات،خاطرات..همه مال تو.این کلبه با همه ی عشقی که داشت مال تو.

من شروع کردم..تو ادامه بده.

روز اول گفتم: دوبال برای عشق..

اما الان میگم:

عشق بال نمی خواد،عشق،عشق میخواد.

عشق،مردونگی میخواد.

عشق،صداقت میخواد.

عشق...دو بال برای عشق.نه!عشق پرنده نیست،پس بال نمیخواد.

تو یه پست گفتم:به خدا قسم که عشق را نمیتوان لمس کرد.

بهش ایمان دارم.ایمان واقعی.

 

 

از دوستان شکایت به که برم که محرم دل من در این تیرگی شب کیست؟آری من تنهایم و جز قلبم هیچکس با من نیست،هیچ همراهم نیست.

پایان

                     بهار

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 22:26 توسط بهار و شاهین |


خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!!

خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!!

خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بودن حضور خودش جشن بگيري!!

خيلي سخته روز تولودت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!!

خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!!

خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!!

اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!

 

 

یه چیز می نویسم خیلی خوشم اومد خودم ...

کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن . گفتم : رفتم . رفتی . رفت                 ساکت می شوم .
می خندم  ولی خنده ام تلخ می شود 

معلم داد می زند : خب بعد ؟ ادامه بده و من می گویم : رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست  ....     غم رو دلم نشست و رفت و شادیم مرد  ...      شور و شادی رو از دلم برد و رفت ...         رفت و من میخندم و میگویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است                    

 كارم از گريه گذشته است كه مي خندم

 

Image and video hosting by TinyPic

 

بهار دوست دارم ... فقط تنهام نزار


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 16:50 توسط بهار و شاهین |